به خانه ی قدیمی ام برگشته ام تا کمی آب و جارو کنم! اینجا ایران است کسی وورد پرس را نمی تواند باز کند.
www.onlywoman.blogfa.com
به خانه ی قدیمی ام برگشته ام تا کمی آب و جارو کنم! اینجا ایران است کسی وورد پرس را نمی تواند باز کند.
www.onlywoman.blogfa.com
نوشته شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
روزهای خستگی 2 باره از راه می رسن … 2 سال پیش درست در همین روزها همین قدر آشفته بودم …همین قدر خسته و همین اندازه ترس تو دلم بزرگ بود … زندگی یک چرخه است که وقایعش هر چند وقت یک بار تکرار می شن فقط ظاهرشون فرغ می کنه در باطن همون خیر و شرّ که نیروی اصلی حیاتٍ… همونقدر که خوشیم همون قدر هم ناخوشیم… همونقدر شاد و دلتنگ و همین تضادهاست که چرخ زندگی رو می چرخونه… برای دل تنگم دعا می کنم که وا شود برای عزیزانم که سالم باشند و برای روزهایمان که آبی باشند و بمانند هرچند که می دانم …
نوشته شده در خود درگیری | ۱ دیدگاه »
بعضی وقتها خوشبختی به اندازه ی حتی یک آهنگه … اونقدر که دلت می خواد همه جا بذاریش و بشنویش و برای هر کی که دوست داری بفرستی…. که توی رختخواب برای شنیدنش بی قرار باشی … این حس خوب که زیر پوست شارش می کنه و خوشحالم می کنه … مهم نیست چقدر آهنگ دلتنگه ، چقدر این صدا غم داره ، مهم اینه که صبح هم وقتی بیدار شی هنوز رخوت اون خوشی مونده باشه وباز هم با چشمای بسته کورمال کورمال دوباره پلی کنمش و حتی وقتی همسر خان بهم می خنده که ساعت 4 صبح تو رختخواب آهنگ دانلود می کنی هم هیچ اثری نداشته باشه و کار خودمو بکنم … آهنگها برام توی جاده معنا پیدا می کنن…. یعنی میزان زیبایی یه آهنگ اونوقت معلوم میشه که تو ماشین گوش بدمش اونم وقتی جاده سرسبز باشه و بارونی مثل اکثر روزهای اینجا… و این آهنگ واقعا آهنگه جاده است…
من که تو آسمون تو ، حتی ستاره ندارم
کجا برم که بی تو من ، یه راه چاره ندارم
عشق تو مثل آتیشه ، خودت ولی کوه یخی
عشق تو عشق آخره ، عشق دوباره ندارم
تو که خودت ستاره ای یا که یه راه چاره ای
اگه ازم جدا بشی ، همون عشق دوباره ای
تو که خودت ستاره ای یا که یه راه چاره ای
اگه ازم جدا بشی ، همون عشق دوباره ای
نگو ستاره گم شده تو آسمون تار من
نگو پرنده کشته شد با زخم های شکار من
منی که با ترانه هام ، لحظه به لحظه با تو ام
نگو نموندی تا ابد ، تو هر نفس کنار من
این که می گم بهانه نیست ، بهانه عاشقانه نیست
بدون که عاشقی فقط نوشتن ترانه نیست
نوشته شده در شاعرانه ها | 2 دیدگاه »
فردا قرار است برویم سفار*ت کشور عزیزمان و دو*لت فخیمه مان …دقیقا حالت آدمی را دارم که به مسلخ می رود … دیگر نه آن سرا سرای آرامشست و نه اشانتیونش در دیگر کشورها … کارمندان انگار حق پدر مادرشان را خورده ای یا قاتلی جاتی یا چیزی هستی با تو برخورد می کنن … مثل یک دشمن فرضی … و از نظرشان همه ی کسانی که به سفارت مراجعه می کنند یک مشت براند*از و کوفت و زهرمار و از این حرفا هستند …. خدا به خیر کند وقتی چاقو دسته ی خودشو ببره دیگه کار از کار گذشته…اونم خیلی
نوشته شده در خود درگیری | 2 دیدگاه »
2 تایی نشستیم داریم سریال می بینیم سریال تموم میشه ولی هر 2 تا حالمون بده یه حس بد که گاهی از راه می رسه یه زره حرف می زنیم دو دو تا چهارتا مون و می کنیم که نکنه شده باشه 5 تا …. دل نگرانی ها و ترس از آینده اس که دست هر 2 تا مون و بسته و دستهایی برای حمایت ! که نیست و هزار تا چرا که هر لحظه توی ذهن هر 2 تامون میره و میاد و خودمون رو هی گول می زنیم که اگه این و نداریم عوضش سلامتیم اگه اون و نداریم عوضش یه چیز دیگه هست و همچنان این قصه ی پیشانی و تقدیره که حرف اول و می زنه … دلم می خواد یه روز اینا رو اینجا بخونم که زندگی روی راحتی و آرامشش رو بهمون نشون داده باشه یه زندگی ساده و بی دغدغه … فعلا برم همسرک رو اغفال کنم یه لیوان مخلوط انبه و یخ بخورم تا بعد..
نوشته شده در خود درگیری | 2 دیدگاه »
نشستم پای ورقه های یه متن Reading سخت تند تند با خودکار مارکرم شعر می نویسم حس خوبیه وقتی به اون همه لغت نا آشنا دهن کجی می کنی و به زبون خودت شعر می نویسی …
در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگه زیکی کوزه بر آمد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش…..
نوشته شده در روزمره گی | ۱ دیدگاه »
از زیر هر 2 مرکز خرید به هم راه دارند و طبقه زیرین بینشون مشترکه که عموما غذا خوری و فروشگاههای زنجیره ای مواد غذایی میشه از پارکینگ که وارد اولین طبقه می شیم همه جا شلوغه مثل همیشه …صدا ی موزیک و آگهی های تبلیغاتی … طبقه اول رو بالا می ریم به آقای همسر می گم حوصله ی اینجا رو ندارم بریم اونور آرومتره از خیابون زیبای بین 2 مرکز خرید رد میشیم و می ریم اونطرف که اسمش Garden …. همه جا آروم با یک موزیک ملایم و مغازه هایی که اونقدر با کلاس و عموما با محصولات با کیفیت و گرون هستن که به جز دیدنشون کاری از دست آدم بر نمی آد ..همه چی خاصه از فضا گرفته تا طراحی ساختمون و فروشگاهها و آدمهای خاص کسایی که در مغازه ها براشون باز میشه و ساکهای خریدشون حمل… نگاه می کنم و از فضا استفاده می کنم ویندو شاپینگ اصولا خرج نداره !!! به همسر می گم فقط یک خیابون آدمها رو اینقدر از هم جدا میکنه و آرزوها رو و سبک زندگی رو همه چیز از یک زیرزمین شلوغ و پارکینگهای مشترک شروع میشه اما به اصل ماجرا که می رسه هرکسی راه خودشو پیدا می کنه و میره به جایی که فکر میکنه در حدشه و فاصله می گیره از دنیای بقیه اینجوریه که یک خیابون میشه فاصله ی طبقاتی یک جامعه…
نوشته شده در Uncategorized, مالزی شناسی | ۱ دیدگاه »